پارت هفتاد و پنجم :

باران با سینی وارد اتاق شد و روی صندلی چوبی گوشه ی اتاق نشست. نگاهش با اندوه و پرحسرت به در و دیواری که از عکسهای بهار جای خالی نداشت انداخت و بغضش را قورت داد. لیوان چای را به دست سامان داد و برای اینکه ذهن خودش را منحرف کند گفت:

- از کار جدیدت راضی هستی؟ خاله میگفت انگار سرت خیلی شلوغه!
- آره بد نیست. کارم زیاده اما راضی ام. سرم که شلوغ باشه کمتر فکر و خیال میکنم.
صدای پیامک گو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای چه رویی داره این ایرج هنوز میگه ناهید منو مقصر میدونه .. واای ایرج کاش یکمم خودت میدیدی چیکارا که کردی

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    چقدر این مردها آزار دهنده هستن واقعاً

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    عجب فریبا هم مقاومت میکنه .. بالاخره که ایرج میفهمه ..

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️